تبليغاتX
 از شاعرانه ها
 

امشب دل من جنون دریا دارد

از فرط عطش تو را تمنا دارد

این کودک کوچک کلاس غم تو

تکلیف شبی ز آب بابا دارد.


 

نوشته شده توسط سیده فاطمه نوری در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 ساعت 17:17 موضوع | لینک ثابت


شب قدر

خرابم امشب اگر یار باده ای ندهد

به خلوتم خبر سرگشاده ای ندهد

نگاه ساقی اگر امشبم کند یاری

دهد دو جرعه از آن جام می به افطاری

ز روی لطف کشد دست بر سرم امشب

سقایتی بکند بار دیگرم امشب

رهی به میکده از روی مهر باز کند

شبی خوش است بدین قصه اش دراز کند

خمار مستی ما را دوباره چاره کند

به نیت غم ما باز استخاره کند

به ظلمت شب مستان چراغ برگیرد

زعشق شعله پر شور و پر شرر گیرد

به جان ما همه ریزد شراره غم را

امید زخم دهد گر نداد مرهم را

نگاه ساقی اگر جان ما به هم ریزد

زعشق روز و شب ما به هم در آمیزد

به سوی بارگهش دست شکر بردارم

که امشب است دوباره ز جان و دل یارم

به پشت در منشین ای که حاجتی داری

به دل ز قامت یارم قیامتی داری

بیا به میکده امشب که یار در صدر است

چه باک از می و مستی که لیله قدر است.

82/7/25

سال 82 و همزمان با ورود به دانشگاه موجی در شعر سرودنم ایجاد شد. این شعر نقطه خیزش آن موج است که برخی از اشعارش را پیشتر نوشته ام و خوانده اید.


 

نوشته شده توسط سیده فاطمه نوری در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 ساعت 22:5 موضوع | لینک ثابت


تا خانه ات

می خواهم امشب بگریم می خواهم امشب بخوانم

مثل پرستوی زخمی در دستهایت بمانم

پرسیده ای حال من را محتاج عشق تو هستم

فرقی ندارد غریبم یا مرغ بی آشیانم

دیروز قلبم ترک خورد امروز بالم ولیکن

هر طور باشد خودم را تا خانه ات می کشانم

یادت می آید که هر وقت گفتم کجایی نگفتی؟

گفتم نشانی، ندادی، گفتی که من بی نشانم

با چشمهایم ندیدم اما دلم بود شاهد

بودی و دیدی چگونه از دیده خون می فشانم

من با خودم عهد کردم در سکر یک صبح جمعه

وقتی تو خندیدی او را از بند غم می رهانم

یک عمر دنبال کردم شاید بیابم نشانت

هرجا که گشتم نبودی گمگشته مهربانم

با این اسیر غریبه محض خدا خوب تا کن

هم پایبند زمینم، هم تشنه آسمانم

حرفی ندارم بگویم جز شکوه از دوری تو

می خواهم اما از این پس درد دلت را بدانم

79/8/5


 

نوشته شده توسط سیده فاطمه نوری در سه شنبه بیستم مرداد 1388 ساعت 20:47 موضوع | لینک ثابت


مثل بغض کهنه می ماند. چنگ انداخته روی گلویم و رهایم نمی کند؛روز و شب، شب و روز.

مدام در سرم چرخ میخورد و چرخ میخورد و چرخ میخورد...

شعر را می گویم. و این حس آشنای قبل از سرودن را....



این روزها به مناسبت، بیت آخر این شعر قدیمی را بسیار زمزمه می کنم.

وقتی که خدا چشم خمار تو بیاراست

یک نرگس مجنون ز نگاه تو به پا خاست

افتاد دلم در طلب نرگس چشمت

عاشق شدن خوار به خورشید چه زیباست!

هر جا که اثر از گل و از باغچه دیدم

دل گفت "بیا نرگس مجنون تو اینجاست

این سمت کویر است و کویر است و کویر است

آن سو همه دریاست و دریاست و دریاست"

رفتم سوی دریا تو نبودی که ببینی

چشمم به طلب ناله کنان غرق تمناست

یعقوبترین چشم جهان قسمت من باد

چون یوسف گمگشته من یوسف زهراست.



الته یک بیت خصوصی هم داشت آخر این شعر:

حالی اگر از دختر شرمنده بپرسی

دلتنگ و پر از خواهش دیدار تو باباست...

21 تیر 1380



 

نوشته شده توسط سیده فاطمه نوری در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 ساعت 12:45 موضوع | لینک ثابت


عریضه

سلامی می نویسم عاشقانه

سلامی نا امید و پر بهانه

سلامی می نویسم سر به سر درد

سلامی چون زمستان دلم سرد

پر از شکوه پر از فریادم امشب

تو آیا می رسی بر دادم امشب؟

تو می دانی که حال ما چه سان است؟

زمین سخت است وتاریک آسمان است؟

چرا از ما نمی گیری خبر گاه؟

نمی دانم شدی از حالم آگاه؟

شکایاتم شنیدی از لب باد؟

گذارت بر دل ما نیز افتاد؟

چرا از ما نمی گیری سراغی

نمی دانی که بر دل مانده داغی؟

مگر غیر از تو ما را صاحبی هست؟

که برگیریم بر دامان او دست؟

گناه سینه ما چیست کز غم

پر از زخم است و هیچش نیست مرهم؟

نوشتم نامه بسپردم به آبی

عنایت کن بده بر من جوابی

***

سلامی کردی و بشنو جوابی

بنوش از باده ما جرعه آبی

چرا اینسان تو با بی وفایی

ندارد شکوه رسم آشنایی

اگرچه قلب تو آیینه ماست

تمام دردها در سینه ماست

چه کس گفته که ما با تو نبودیم؟

کجا از حال تو غفلت نمودیم؟

مگر از ما نوازش ها ندیدی؟

چرا از رحمت ما ناامیدی؟

مباد اینسان دلت پر درد باشد

نهال شور عشقت زرد باشد

در این فصلی که فصل انتظار است

دل یاران من امیدوار است

***

سلامت می کنم خوب یگانه

سلامی سبز و پر شور عاشقانه

سلامت می کنم ای مهربان یار

خدایت تا ابد باشد نگهدار

82/7/25



 

نوشته شده توسط سیده فاطمه نوری در شنبه دهم مرداد 1388 ساعت 21:55 موضوع | لینک ثابت


دلتنگی

برایت ای غزل بی وفا دلم تنگ است

بیا و باز کن آغوش تا دلم تنگ است

به من مجال بده درد دل کنم با تو

بپرس از من خسته چرا دلم تنگ است

بیا و در شب من باز هم اقامت کن

که قدر یک شب بی انتها دلم تنگ است

گریز می زنم این بیت را به یک مطلع

"دلم گرفته از این روزها دلم تنگ است..."

84/7/11



 

نوشته شده توسط سیده فاطمه نوری در دوشنبه پنجم مرداد 1388 ساعت 20:52 موضوع | لینک ثابت


چه خلوت است کنار ضریحت ای بانو

دوباره پیش نگاه تو میزنم زانو

فضا فضای لطیفی است در کنار ضریح

پر از طراوت گلهای نرگس و شب بو

نسیم میوزد و عطر مبهمی دارد

شبیه عطر دل انگیز ضامن آهو

دو قطره اشک برای شروع حرف بس است

برای درد دل ، افشای رازهای مگو...

دوباره آمده ام تا شفیع من باشی

دلم دخیل ضریح مطهرت بانو


 

نوشته شده توسط سیده فاطمه نوری در شنبه بیست و هفتم تیر 1388 ساعت 12:26 موضوع | لینک ثابت


این بغضهای کهنه دیگر ثمر ندارد

وقتی که بر دل ما باران گذر ندارد

در لرزش صدامان تردید آشکار است

شاید دعای ندبه دیگر اثر ندارد

شاید نمی رسانند پیغام ما به گوشش

از غربت و غم ما شاید خبر ندارد

اما نه عین ظلم است هر کس اگر بگوید

از ماورای غیبت بر ما نظر ندارد

شعرم اگر که تنها درد دلی سیاه است،

از شکر عارفانه عطری اگر ندارد،

 باور کنید قصدم رنجاندن شما نیست،

میخواستم بگویم مرغی که پر ندارد،

با این بهانه شاید جلب توجهی کرد

جایی که حرف عشق است شکوه ضرر ندارد

حالا به من بفرما یک بغض خیس و تنها

از شانه های مولا سهمی مگر ندارد؟؟؟


 

نوشته شده توسط سیده فاطمه نوری در شنبه بیست و هفتم تیر 1388 ساعت 12:22 موضوع | لینک ثابت


به پیشگاه پر مهر مولا

یا ابانا استغفر لنا انا کنا خاطئین

....

نشسته دخترکی پشت درب خانه تان

و راه در زدن این سرا نمی داند

شکسته قلب شما را و اینک آمده است

غبار غصه تان را به اشک بنشاند

گناه کرده، نفهمیده، بچگی کرده،

گمان نکرده پدر روی از او بگرداند

شما شبیه سلیمان با ابهت و او

به مور کوچک و بدبخت و خوار می ماند

قسم به خنده شیرینتان که گم شده است

بنا نداشت پدر را ز خود برنجاند

همیشه بعد گناهش می آید اینگونه

به روی پای شما اشک غم می افشاند

...

به جرم اینکه غزل کوچک است پیش شما

همیشه آخر شعرم نگفته می ماند...



 

نوشته شده توسط سیده فاطمه نوری در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 ساعت 8:54 موضوع | لینک ثابت


شب شعر

شب بود و بغض پنجره ها در گلو اسیر

یعنی صدای عقده گشا در گلو اسیر

امشب همان سوال همیشه که می کند،

آرایه های شعر مرا در گلو اسیر

مثل تمام عمر که پرسیدم از خودم

تکرار تلخ ناله چرا در گلو اسیر؟

تا مرز بیکران جنون پیش می روم

می میرم آخر آی خدا در گلو اسیر

باور نمی کنم که مرا ترک می کنی

بی سر پناه، از تو جدا، در گلو اسیر

با آن نشان مهر که من می شناسمت

با بغض های خسته و یا در گلو اسیر،

راضی نمی شوی که بماند تمام شب

این شعر بیقرار "صبا" در گلو اسیر...

12/آذر/82


 

نوشته شده توسط سیده فاطمه نوری در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388 ساعت 1:14 موضوع | لینک ثابت