تبليغاتX
از شاعرانه ها
از شاعرانه ها

سیده فاطمه نوری

غمی مانده بر شانه های دلم که امشب تو را جستجو می کند

غریبانه در خلوت بغض خویش تو را از خدا آرزو می کند

کسی گفت امشب مبارک شبی است دعا با اجابت قرین است و دل،

در این لحظه های سکوت زمین هوای کمی گفتگو می کند



ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه سوم تیر 1390ساعت 19:39 توسط سیده فاطمه نوری| |

در خلوتی شکستنی و بی پناه و سرد

ناگه کسی ز مشرق عرفان طلوع کرد

از سمت جمعه آمد و چشمش پر از بلور

زانوی غم گرفته بغل در دلش نبرد

عقلش سکوت کرده و در گوشه ای نشست

دل نه- هنوز منتظر آن بزرگ مرد

بغضش شکست -دل- و غمش مثل جویبار

جاری شد و بهانه خود را شروع کرد:

دوری مکن ز وادی ما پیشتر بیا

در کوچه های خالی دل لحظه ای بگرد

دستی بکش به روی سر باغهای خشک

حالی بپرس ز آینه پر غبار و گرد

از ما بپرس بی تو چه بر ما گذشته است

در ما ببین شکوه غم و انتظار و درد

دیریست هجر دست تو از ما دریغ داشت

لبها به بوسه عقده این سینه وا نکرد

تنهاترم از آنکه تصور کنی عزیز

خالی تر از مسیر غم و رهگذار زرد

..........

دل می نوشت لیک ندانست دست او

با مهر خویش قافیه را انتخاب کرد

دل نیز مثل عقل شده غافل از حضور

از بودن همیشگی آن بزرگ مرد

مولا ببخش مثل همیشه به لطف و مهر

خرده مگیر کودک دل باز سهو کرد

عرضی نمانده

جمعه دوباره تمام شد...

بغضم شکست...

یوسف من! زود بازگرد...

۲۵/۱۱/۸۱

نوشته شده در جمعه هفتم خرداد 1389ساعت 17:28 توسط سیده فاطمه نوری| |

باز هم به من نگاه می کنی

باز هم به من امید بسته ای

یا نه مثل عهدهای کهنه ات

بغض های کهنه را شکسته ای


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه نهم اردیبهشت 1389ساعت 1:59 توسط سیده فاطمه نوری| |

بدون نام بلند تو سر نمی گیرد

غزل، که بی غم عشقت شرر نمی گیرد

مرا به کوچه غربت نمی کنی تبعید

اگر چه سینه ام از غم اثر نمی گیرد

ببین چه خسته ام ای مهربان چرا امشب

دلم به یاد تو از سینه پر نمی گیرد؟

تمام لیله قدرم تو را دعا کردم

دعای قلب شکسته مگر نمی گیرد؟

گذشت دیر زمانی مگر پدر دیگر

 ز کودکان زمینی خبر نمی گیرد؟

خیانتی که همه عمر با قلم کردم،

نه، آتشی که به جز خشک و تر نمی گیرد،

بهانه ای شده شاید دوباره برگردم

بگو که مهر خود از من پدر نمی گیرد

از این به بعد قلم روی صفحه کاغذ

بدون نام بلند تو سر نمی گیرد...

10 آذر 1381


نوشته شده در یکشنبه نهم اسفند 1388ساعت 22:53 توسط سیده فاطمه نوری| |


در آینه نگاه تو تکثیر شد، شکست

زیباتر از نگاه تو چیزی نگفته هست؟

عاشق شدن چه کار عجیبی است چون فقط

با عاشقی مقابل تو میتوان نشست

این حس نگفتنی است فقط درک کردنی است

شاعر بدون قافیه ها می رود ز دست

تو رو به روی آینه من پشت پنجره

تو محو خویش بودی و من مست مست مست

حالی غریب بود ولی حیف آینه

در هم شکست و رشته رویای من گسست

گفتم چقدر خاطره؟ گفتی که صبر کن

باید هنوز هم به کلامت امید بست

اما به فکر آینه ای بی غبار باش

عاشق بدون آینه ها می رود ز دست

در این که عشق چیز قشنگی است شک نکن

شان نزول آیه مستحکم دل است

حالا به داد شاعر بی واژه ات برس

آخر تمام کردن این شعر مشکل است....

82/8/27

نوشته شده در شنبه یکم اسفند 1388ساعت 0:22 توسط سیده فاطمه نوری| |

برای همچو شمایی نوشتن آسان نیست

نه اینکه کار دلم نیست، نه فقط آن نیست

در آن مقام که حق وصف شانتان فرمود

مجال عرضه اندام بهر انسان نیست

اگر که دست به دامانتان نهادم هم

خداست شاهد من بهر غصه نان نیست

بهشت بی علویون جهنمی تلخ است

قفس به عشق شما جنت است، زندان نیست

شماست گفته تان عین گفته قرآن

وگرنه آنکه سر نیزه هاست قرآن نیست

ولایت است و امامت تمام هستی دین

که همچو پیکره ای ناتوان و بی جان نیست

شما که واسطه فیض حق تعالی اید

به جز رضایتتان هیچ شرط غفران نیست

امید آخر زهرا بیا که دورانی

به تلخ کامی این نسل و عصر و دوران نیست

مباد روز سیاهی که جدتان گوید

که آنچه از قلمش می تراود از جان نیست....

80/10/30

نوشته شده در جمعه یازدهم دی 1388ساعت 0:16 توسط سیده فاطمه نوری| |

خواهم نشست آینه سان در برابرت

تا بنگرم به چشم علی رزم آخرت

ای آفتاب بر سر سرنیزه ها بتاب

قرآن بخوان برای تسلای خواهرت

دشمن که حمله کرد به خیمه به خنده گفت:

زینب کجاست سید و سالار و سرورت؟

اینک به سوی خیمه ما می کنند رو

آن اسب های رد شده از روی پیکرت

با شعله های آتش و با تازیانه ها

تا تسلیت دهند به غمهای دخترت

گویا نشسته مادرم اندر بهشت خلد

آغوش خود گشوده بر آن جسم بی سرت

بابا به اشک بر سر کوثر نشسته است

سیراب کرده حنجر خونین اصغرت

در قتلگاه بر سر دامن گرفته بود

آن جسم زخم خورده و مظلوم، مادرت

می خواستم بیایم و از زیر نیزه ها

پیدا کنم تو را و دهم جان در برت

ناگه سه ساله دخترکی گریه کرد و گفت

عمه بیا که سوخت دلم. سوخت دخترت

آتش گرفته بود به دامان بچه ها

آتش به جان ساقه گلهای پرپرت

آبی نبود تا کنم آتش خموش و لیک

با اشک چشم کردم و با یاد کوثرت

دشمن به سویم آمده با تازیانه اش

من می روم به شام به همراهی سرت

ای کاش یابم فرصتی از تازیانه ها

تا بنگرم دوباره به لبخند آخرت

قرآن بخوان که وقت سفر یاریم کنی

جانم فدای صوت خوش و خون حنجرت...

12/دی/81

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 17:31 توسط سیده فاطمه نوری| |

امشب دل من جنون دریا دارد

از فرط عطش تو را تمنا دارد

این کودک کوچک کلاس غم تو

تکلیف شبی ز آب بابا دارد.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 17:17 توسط سیده فاطمه نوری| |

خرابم امشب اگر یار باده ای ندهد

به خلوتم خبر سرگشاده ای ندهد

نگاه ساقی اگر امشبم کند یاری

دهد دو جرعه از آن جام می به افطاری

ز روی لطف کشد دست بر سرم امشب

سقایتی بکند بار دیگرم امشب

رهی به میکده از روی مهر باز کند

شبی خوش است بدین قصه اش دراز کند

خمار مستی ما را دوباره چاره کند

به نیت غم ما باز استخاره کند

به ظلمت شب مستان چراغ برگیرد

زعشق شعله پر شور و پر شرر گیرد

به جان ما همه ریزد شراره غم را

امید زخم دهد گر نداد مرهم را

نگاه ساقی اگر جان ما به هم ریزد

زعشق روز و شب ما به هم در آمیزد

به سوی بارگهش دست شکر بردارم

که امشب است دوباره ز جان و دل یارم

به پشت در منشین ای که حاجتی داری

به دل ز قامت یارم قیامتی داری

بیا به میکده امشب که یار در صدر است

چه باک از می و مستی که لیله قدر است.

82/7/25

سال 82 و همزمان با ورود به دانشگاه موجی در شعر سرودنم ایجاد شد. این شعر نقطه خیزش آن موج است که برخی از اشعارش را پیشتر نوشته ام و خوانده اید.

نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 22:5 توسط سیده فاطمه نوری| |

می خواهم امشب بگریم می خواهم امشب بخوانم

مثل پرستوی زخمی در دستهایت بمانم

پرسیده ای حال من را محتاج عشق تو هستم

فرقی ندارد غریبم یا مرغ بی آشیانم

دیروز قلبم ترک خورد امروز بالم ولیکن

هر طور باشد خودم را تا خانه ات می کشانم

یادت می آید که هر وقت گفتم کجایی نگفتی؟

گفتم نشانی، ندادی، گفتی که من بی نشانم

با چشمهایم ندیدم اما دلم بود شاهد

بودی و دیدی چگونه از دیده خون می فشانم

من با خودم عهد کردم در سکر یک صبح جمعه

وقتی تو خندیدی او را از بند غم می رهانم

یک عمر دنبال کردم شاید بیابم نشانت

هرجا که گشتم نبودی گمگشته مهربانم

با این اسیر غریبه محض خدا خوب تا کن

هم پایبند زمینم، هم تشنه آسمانم

حرفی ندارم بگویم جز شکوه از دوری تو

می خواهم اما از این پس درد دلت را بدانم

79/8/5

نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 20:47 توسط سیده فاطمه نوری| |

Design By : Night Melody